| ................................... |
|
:عروسه ننم مي شي؟:
|
|
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦
همین چند سال پیش بود که این وبلاگو درست کردم تقریبا هر روز میومدم برای آپدیت بعضی وقتا هم الکی میچرخیدم توش اما الان حتی فراموش کرده بودم که وبلاگم دارم
جمعه ٥ آبان ،۱۳۸٥ (-ـ-) ![]() دختر زيبايي بود، پيش مردي به اسم واكر اون، تنها مردي بود كه دخترك دوستش داشت. ولي آخرش هم نتونست كاري از پيش ببره. خودش رو خوشحال نشون داد، ولي هيچ چيز نتونست اونا رو به هم وصل كنه ![]()
بچّهي زشت و غم انگيزي بود بچّهاي كه قرار بود اون دو رو به هم نزديك كنه، واكر، وِل كرد و رفت ![]()
اون آروم آروم به كف دريا ميرفت، سهشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٥
تاریکی مطلق آخرین ذرات امید در حال محو شدن بود چند ثانیه مانده بود تا آخرین ذرات خدا توی ذهنش محو شه برای همیشه و حتی خودش محو شه به ستاره محبوبش نگاه کرد از خدا خواست تا اگه پیششه یه نشونی بده به ستاره محبوبش خیره شد ناگهان ستاره دنباله دار به سرعت از کنار ستاره محبوبش اومد و رفت چشماش برق میزد تاریکی مطلق کم کم با روزنه نوری از بین رفت و روشنایی بوجود اومد سالها گذشت تاریکی بود روشنایی بود غم بود شادی بود زندگی بود ستاره بود خدا بود من بودم تو بودی ./
سهشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٥
ای بابا اين پرشين بلاگم قاطی کرده هی ما مينويسيم هی میپره اصلا بعد امتحانام وبلاگو به يه سايت ديگه منتقل ميکنم . شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٥ ؟ دلم ميخواد يه اتفاق خوب تازه باحال بيوفته خيلی تکراری شده همه چی اهاهاهاهاه
اين بوس برای خودم بوداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
برف دوشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٥
انگيجه گرفتم خيلی مسخراس روزای مسخره ايه حوصله ام سر ميره هی ميدونی چيه يکی هيچی ديگه ارضام نميکنه البته جديدا رو آوردم به پياز خيلی فاز ميده اما دهنم تا چند وقت بو ميده جمعه ٢۳ دی ،۱۳۸٤ <*}{*> Did you know that if you ask for something in faith, your wishes are granted? پنجشنبه ۸ دی ،۱۳۸٤ ()-و-() همه دوستام هميشه ميگن خوش به حالت خيلی شادی خيلی خوشحالی هيچ مشکلی نداری فقط تفريح ميکنی ميخندی کسشعر ميگی مسخره بازی در مياريووووووووووو از اين جور حرفا همه مردم عادت دارن ظاهر آدما رو ببينن البته من خيلی خوشحالم که دوستام همچين تصوری ازم دارن اما خيلی چيزا گفتن نداره دليلی نداره آدم با مطرح کردن اونا ذهن بقيه رو مشغول کنه يا انرژی منفی بده به ديگران خيلی چيزا تو ذهنم سنگينی ميکنه اما بعضی وقتا احساس ميکنم که دارم خفه ميشم مثه الان خسته شدم تا کی بايد اين چيزا رو تحمل کنم وقتی پامو از خونه ميذارم بيرون آدما رو ميبينم همشون به يه نحوی درگيرن يکی معتاده يکی فقيره يکی مريضه يکی زشته يکی يکی کوره يکی لاله يکی حتی يه تيکه نون خشکم نداره که بخوره يکی از فقر زياد مجبوره زندگی يه خانواده رو بپاشه به هم يکی دزده .... به خودم اميدوار ميشم اما چه فايده ای داره همه اينا رو باچشم خودم ميبينم شايد خودمم يه جورايی جزو همينا باشم من نميدونم آخه خدا چرا اينجوری آفريده اگه واقعا خدايی هست چرا جواب منو نميده مشکلات من در برابر مشکلات مردم هيچه من بايد تحمل کنم اما تا کی خيلی خسته ام دوست دارم الان بخوابم و ديگه بيدار نشم حوصله هيچی ام ندارم اصلا کاش وجود نداشته باشم مردن برای من کافی نيست کاش نباشم .
سهشنبه ۱ آذر ،۱۳۸٤ اين کون گشاد کجايی که يادت بخير.ها چه ربطی وداشت؟ هميشه از بچگی عادت داشتم نق بزنم غرغر کنم به همه چی گير بدم به خودم حتی به غذاهايی که خيلی ها با ولع ميخوردن همه شاخ در مياوردن هميشه گوشتو مرغ غذامو مينداختم پشت کمد تو تولد گير ميدادم که مثلا يارو گل کيکو قبل از اينکه برش بزنن بده به من مامانی بودم مگه ميذاشتم مامانم از جاش تکون بخوره تا چند وقت اخير اينجوری بودم هر کاری که حال ميکردم انجام ميدادم اما اگه کسی ميخواست کاری کنه جدو آبادشو جلوی چشش مياوردم اما الان ديگه وضع فرق ميکنه بايد يه جوره ديگه زندگی کنم شرايط فرق ميکنه من هيچ وقت تو دوران کودکی يا يوخده بزرگتر از اون از زندگی روزمرم لذت نميبردم اما يه تصميمی گرفتم ميدونين چيه !!!!!!!!!!؟تصميم گرفتم که از بدترين لحظاتم استفاده کنم لذت ببرم البته من هميشه از اين تصميما ميگرفتم <ياد کبرا جون بخير کلاس دوم>آره خلاصه مثلا تو دانشگاه کون مرغ که ميخورم با ولع بخورم يه جوری که همه فکر کنن پستون مرغه هاااااااااااااان نه سينه مرغ يا تو سرويس کيری که ۲ ساعت بايد با يه مشت اسکل البته به جز ۳ نفر باشم فکر کنم که راننده شخصيم داره منو وياره يا موزيک کيری اندی ماقبل تاريخ که ميذاره فکر کنم آخرين آلبوم از يه خواننده خداست يا هراستی عزيزمون که ربه ره بهم گير ميده فکر کنم حوری بهشتيه يا توالتای کثيف بو گندو که وقتی ميری توش انگار همين الان ريدن تو سرت و انواع اقسام نوار بهداشتی های کيری توی کفو سطل ووو اينا ريخته فکر کنم که بهترين دستشويی هست بوی ريدنو به بهترين بو که ميتونه وجود داشته باشه فرض کنم <البته من بوی چس خودمو خيلی دوست دارم> چهارشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸٤
راهنماي برنده شدن در زندگی من اين کتاب خيلی دوست دارم البته شايد خيلی هاتون خونده باشيد اما حال کردم بزارم تو وبلاگم راستی اينو شهرام همافر تو کلوب برام فرستاد اينا همه ي ما دوست داريم كه برنده باشيم و نه بازنده . ولي آيا ميل به برنده بودن به تنهايي كافي است؟ با اين كه زندگي همواره توام با پيكار نيست، اما شايد بتوان آن را به صحنه ي بازي پيچيده اي تشبيه نمود ، كه پيروزي در آن ، رمز و رازي دارد. سيدني . جي . هريس نويسنده اي سرشناس و واقع گراست كه رموز برنده شدن را در ميدان زندگي مي شناسد و براي مودفقيت در آن ، راه هايي ساده پيشنهاد ميكند. اگر برنده بودن را به عنوان هدف زندگي خود انتخاب كرده ايد، اين مطلب راهنماي خوبي براي شما خواهد بود یکشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٤
یکشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٤
گفتگو با خدا خدا از من پرسيد : دوست داري با من مصاحبه كني؟ پاسخ دادم : اگر شما وقت داشته باشيد. خدا لبخندي زد و پاسخ داد : زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟ من سؤال كردم : چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب ميكند؟ خدا جواب داد : اينكه از دوران كودكي خود خسته ميشوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند ؛ و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند. اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست ميدهند و سپس پول خود را خرج ميكنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند . اينكه با نگراني به آينده فكر ميكنند و حال خود را فراموش ميكنند به گونهاي كه نه در حال و نه در آينده زندگي ميكنند . اينكه به گونهاي زندگي ميكنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونهاي مي ميرند كه گويي هرگز نزيستهاند . دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت.... سپس من سؤال كردم : به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟
اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان ميبرد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند . ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترينها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است . اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نميدانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند . اينكه ياد بگيرند دو نفر ميتوانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند. باافتادگي خطاب به خدا گفتم : از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم و افزودم : چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند ؟
من که خيلی اين متنو دوست دارم از کتاب گفتگو با خدا البته مطالب جالبتری هم توی کتاب هست که بهتره خودتون بخونيد بچه ها من نه نماز ميخونم نه روضه ميگيرم نه به خيلی چيزای ديگه اهميت ميدم و...اما خدا رو خيلی دوست دارم مسخرم نکنيد اما با اين که اين کارا رو نميکنم تو خيلی از کارا کمکم کرده مشکلات خيلی بزرگ داشتم که ازش خواستم به راحتی حل شد خلاصه اين که حالی به حولی من برم به کارام برسم جمعه ٢٩ مهر ،۱۳۸٤
هميشه از بچگی دوست داشتم تابلو باشم يه کارايی ميکردم که همه يه جوره ديگه منو ببينن حتی اگه سوژه ای برای تابلو کردن خودم نداشتم خودمو به ديوونگی ميزدم با خودم حرف ميزدم موهامو مثه سگ پشمالو ميريختم تو صورتم با دستام بازی ميکردم الکی به همه ميخنديدم حتی بعضی وقتا کارام باعث دعوا ميشد خيلی لذت داره برام عکس العمل مردم برام خيلی جالبه وقتی از در خونه پامو ميذارم بيرون يه احساس خوبی دارم همه يه جوری نگام ميکنن اگه کسی بهم توجه نکنه يه کاری ميکنم که نگام کنه مثلا صورتمو مثه خرچنگ ميکنم يا چشامو گشاد ميکنم براش پنجشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٤ *افسانه سيزيف* خدايان سيزيف را محکوم کرده بودند که پيوسته تخته سنگی را تا قله کوهی بغلتاند و از آنجا ،آن تخته سنگ با تمامی وزن خود پايين می افتاد.خدايان به حق انديشيده بودند که از برای گرفتن انتقام ،تنبيهی دهشتناکتر از کار بيهوده و بی اميد نيست.
شنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٤
سلام خوفيد ميخواستم يه چيزيو بگم من وقتی ۶ سالم بود توسط موجودات فرازمينی دزديده شده بودم اما هيچکس باور نميکنه مهم نيست راستی من خيلی با اين آهنگ کامران و هومن حال ميکنم گوش بدين چند مين تول ميکشه تا لود شه راستی حالم خيلی بد بود تو اين چند هفته اما الان يه ضره سبک تر شدم بگذريم ديگه چه خبر دلم ميخواد هر روز وبلاگمو آپديت کنم جديدا وقتی ميام تو وبلاگم احساس عجيبی دارم هميشه فکر ميکنم ....بی خيال راستی فردا تولد خواهرامه آخ يعنی امروز ۱۱ تير هواسم نبود که الان از ۱۲ گذشته
دوشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٤
اين متن آهنگ Read Between The Lie از گروه اسلاير توازاين گروه و متاليکا خوشت ميومد اما من حالم از متاليکا بهم ميخوره يه آهنگ تو وبلاگم ميذارم از متاليکا ميدونم که امکان داره تو وبلاگم نيای اما ...بلاخره تو همزاد من بودی نبايد تو رو به اين راحتی از دست ميدادم اما من هميشه اينجوری بودم هيچوقت قدر هيچ چيزيو ندونستم فکر کنم تا وقتی که زنده ام اينجوری باقی بمونم اميدوارم از آهنگ خوشت بيادΨ
انجیل نویس ، تو ادعا میکنی که خدا از طریق تو صحبت میکند دهان بیقرار تو پر از دروغهاییست که به تو محبوبیت میدهد تو به پیری که درد میکشد اهمیت نمیدهی وقتی که جیب خالی ها از گرسنگی فریاد میکشند بی پول از سخاوت آنها پولهایشان را تقسیم میکنند تا طمع و حرص تو را فرونشانند در نمازهایشان دنبال جواب میگردند آنها آخرین آرزویشان را فریاد میزنند مرا نجات بده روح او در من زندگی میکند و نفس میکشد خدا در غالب تو تغییر قیافه داده معانی در ترجمه او منحرف شده اند هیچ کلمه مقدسی ، نیرنگ او را توصیف نمیکند تو میگویی که به ما کمک خواهی کرد تا خدا را پیدا کنیم واعظ به من بگو که تو چگونه میدانی یک درخواست ساده برای ناجی مرِيی To lead us through our final prayer تا ما را از طریق آخرین نمازمان راهنمایی کند نجاتم بده در این نهضت شرکت کن خوش گذرانی پاداش نیکوکاری تو؟ ارباب را ستایش کن ، خدا را ستایش کن دوست داری چه چیز را بفروشی؟ اینجا هیچ بهشتی بدون جهنم نیست با چشم مغزت تو میتوانی واقعا ایمان آوری That by giving you can save your soul که با بخشیدن تو میتوانی روحت را نجات دهی باید خیلی ساده باشی تو مریض را شفا میدهی، تو مرده را بیدار میکنی تو جماعت را کور میکنی با چیزهایی که میگویی رشوه مذهبی یک نیرنگ ایمان که مرگ میاید و همه ما از دست خواهیم رفت آیا میتوانی صدای شیطان را بشنوی؟ در آن چشمان فریبنده عمیقا نگاه کن نوشته روی دیوار را رد کن تو باید در میان دروغها بخوانی هنگامی که شک درستکاریش را واگذار میکند یک سوال ، آیا این توهین به مقدسات است؟ روح نا پاک ، ساخته شده که درد بکشد هیچ موعظه ای نیست تا پنهان کند یا بپوشاند یک وعده تهی ، دروغ انجام نشده تا یک آرزو را بدزدد یا آنرا بکشد آنها ادعای سفر تو به بهشت را میکنند تو ممکن است به آن اعتقاد داشته باشی اما شیطان دروغ نمیگوید سهشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٤ ۹..۸.۷.۶....۰ خيلی مسخراس من به مرحله آخر خيلی نزديکم فکر کنم اين بازيو ميبازم به زودی خيلی خنده داره تو يه ثانيه کل زندگيت ميتونه از اين رو به اون رو بشه واقعا مسخراس وقتی نوشته های بالا رو نوشتم درگير احساساتم شدم و منطق تو اون لحظه برام بی معنا بود به خاطر همين دوباره ويرايش ميشه . آنان که از ترس نرسیدن می ایستند هرگز نمی رسند.
۸۴/۳/۲۳ شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸۳
هيچ احساسی به هيچی ندارم نه هيچ آدمی نه هيچ چيز ديگه ای خيلی بده نميدونم ميفهمی چی ميگم يا نه البته شايد نفهمی يه زمانی دوستامو احساس ميکردم همه چی برام مهم بود اما الان فقط همه چی به طرز فجيعی تخمی شده ديگه حوصله هيچ کاری رو ندارم اعصابمم کيری شده مثل سگ به همه میپرم ديگه حوصله بحث ندارم فقط کافيه يه مشکلی پيش بياد که بخوام جا بزنم نميدونم چرا الان دارم اين اراجيفو اينجا مينويسم اما خيلی دلم پر بود خيلی خسته ام صورتم تکون نميخوره ميخوام گريه کنم جيغ بزنم حرف بزنم اما تکون نميخوره تایپی که ۳ سوت ميکردم الان فک کنم نيم ساعت شده من احتياج به قرص خواب دارم پنجشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸۳
ميخواستم اتاقم جمو جور کنم اما نميتونستم ميخواستم مرتب برم مدرسه اما نميتونستم ميخواستم درس بخونم اما نميتونستم ميخواستم برم مهمونی اما نميتونستم ميخواستم گريه کنم اما نميتونستم ميخواستم برم حموم اما نميتونستم ميخواستم لاو بترکونم اما نميتونستم ميخواستم بيدار شم اما نميتونستم ميخواستم فکر کنم اما نميتونستم ميخواستم مخ بزنم اما نميتونستم ميخواستم آپديت کنم اما نميتونستم ميخواستم <>بفروشم اما نميتونستم ميخواستم کامنت بذارم اما نميتونستم ميخواستم جيش کنم برينم اما نميتونستم ميخواستم موزيک گوش بدم اما نميتونستم ميخواستم با دوستام برم بيرون اما نميتونستم ميخواستم کيگ بوکس کار کنم اما نميتونستم ميخواستم به همه چی توجه کنم اما نميتونستم ميخواستم با مهسا و بيتا برم بيرون اما نميتونستم ميخواستم اتاقمو رنگ کنم همه چيشم عوض کنم اما نميتونستم الانم ميخوام يه کاری کنم که حوصله ام سر نره اما نميتونم
چهارشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸۳
من فکر ميکنم اما فکر من نميتونه يک حقيقت باشه من به چيزای مختلفی فکر ميکنم که هيچ کدومشون تو اين موقعيت تو اين زمان مکان امکان پذير نيست دنبال راه حل اين قضيه رفتم و يه نتيجه کلی گرفتم و جايی پيدا کردم که ميتونم فکر کنم و حقيقت داشته باشه حداقل تو دنيای مجازی خودم اما مشکل اينجاست که وقتی تو دنيای مجازی خودم به خيلی چيزا ميرسم هر چی که دلم ميخواد وقتی برميگردم تمام انرژيم از دست رفته و ديگه حوصله ای برای اينجا ندارم خوب حالا ديگه وقته بازيه بچه ها بياين
|
|||
|
Designed by www.samineh1.persianblog.ir
|
|
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ لوگو ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دوستان ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ هرماميد پوريا bibili رواني زنگوله TOOL جوونها مسواك پشمينه pars2uk momens خاله ريزه هيچ كس گروه آرتینه ضد مسيح بچه مخفي پسرخوانده پسر تهرونی ماهي دودي ياهو براي تو خيالی نيست كاغذ چروكيده مستراح گردان شیمبل قیطون EvaneScencE ني ني جيشو دختر براي دختر كلاغ كوچك تنها از هر وبي سخني فقط غم فقط گريه گلها را خودم ميخرم آرام تر از نبض يك مرده نوشي و جوجه هايش بچه هاي بد بين المللي زنگها برای که به صدا در می آیند كلبه كوچك جنگلي من pesari ba kafshhaye katani وبلاگهاي آپديت شده
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــطراحي وبلاگ آرشيو يادداشت هاارديبهشت 1382 خرداد 1382 تير 1382 مرداد 1382 شهريور 1382 MUSIC
|
